ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
رای گیری مسابقه خاطره نویسی
maryamlondon1
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی بوفیان عزیز و با تشکر از کسانی که در مسابقات شرکت کردند به اطلاع میرسانیم مهلت شرکت در مسابقات به پایان رسیده و اکنون برای انتخاب برنده هر بخش را گیری انجام میشود.هر کابر مجاز است سه انتخاب داشته باشد و بر اساس الویت انتخاب ها، شماره انتخاب مورد نظرش را با پیغام خصوصی برای مسئول هر بخش بفرستد.برای رای دادن تا پایان وقت روز جمعه اول اردیبهشت ماه فرصت دارید
شماره 1
نمایش یا پنهان متن
سلام
اول سال نو رو بهتون تبریک میگم....
در کل فقط میتونم بگم اتفاق نادری که بخوام این خاطره رو به اون اختصاص بدم برام نیفتاده...
روز اولو دومو که خودتون خوندید و الان با عرض شرمندگی فقط براتون کپی پیس میکنم
نمایش یا پنهان متن
سلام دوستای خوبمالان و این ساعت حوصله من حسابی سر رفته
اینم از امروزمون..از عصری اینا باز نشستن پای فوتبال مگه از جلو تی وی جم میخورن؟؟
الان هم که من بدبخت خواستم یه سریال چک برگشتیو رو ببینم ..بابام میگه نجمه جام جم3 فوتباله بزار سر اون.....ولا رو میخواد.......
منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟
شو برا شما بنویسم..دستم درد نکنه....دوستون دارم
http://www.boooofi.com/forum/topic_23971
یه خاطره بد روز اولم این بود که متوجه شدم که از تو لیست عیدی دادان عمه ام خارج شدم
روز اول و دوم غصه بیشترم به خاطر نیومدن داداش دومیم بود
اما روز سوم عالی بود...تو آسمونا پرواز میکردم اون روز
جون داداشیم سوپرایزمون کردو ساعت 10 زنگ در خونه رو زد دیدیم خودش طفلی با یه عالمه هدیه و عیدی (نقدی و غیر نقدی) پا شده اومده....
اون روز خاله جان عزیزم هم که از شمال اومده بود مهمونمون یود...اون خجالت زدمون کرد
عصر اون روز که پنچ شنبه بود بازم خیلی به یاد موندنی بود براممم آخه
.
.
. اینجا هیچی نمیگم فقط اکتفا میکنم به همین شعر بی بی ام (مامان مامانمو میگم) که خوش سروده بود و وصیت کرده بود رو قبرش بنویسن:
یا رب به محمد و علی و زهرا //// یا رب به حسن و حسین و آل عبا
تعلیمم ده به لااله الله //// هرکس بخواند این دعا او را بیامرزد خدا
.
.
.
روز چهارم هم اتفاق خاصی نیفتاد ..ولی روز پنجم همه مهمون داییم رفتیم کوپیته...همون جا که عکساشو تو مسابقه عکاسی زدم
عالی بود عالی...خیلی خوش گذشت...خیلی حیف نمیشه از فیلماش براتون بزارمممم...
دیگه اتفاق خاصی نیفتاده..جز اینکه یه خبر بد از یه فامیل شنیدم دلم اساسی گرفت ایشاله که مشکل زندگیش حل شه
سیستم جدید خریدم الان دومین روزه که ازش استفده میکنم
تو مسابقات بوفیلند شرکت کردم...و بالاخره تونستم جدولو حل کنم و طلسمو بشکنم
راستی از همه مهمتر من دوتا کتاب خوندم یکیش که همون کتاب ملانصر الدین بود که سعی میکنم حداقل یه حکایت دیگه ازش براتون بنویسم..بعداً
ولی دومیش که اونم به عنوان عیدی از یه آشنا گرفتم کتاب شب ایرانی نوشته مهدی اعتمادی بود....خیلی زیبا بود و خیلی پاش گریه کردم
دیگه .......
آهان اتفاق بد دیگه اینکه اصلاً لای کتابامو با اینکه خیلی درس دارم بازم نکردم....
اتفاق خوب دیگه هم که برامون افتاد و خیلی خانوادمونو خوشحال کرد تولد جوجوه های طوطیمون بود آخه بعد سه سال انتظار بدنیا اومدن دیگه میخواستیم ببریمشون دکتر این زنو شوهرووووو
ببخشید میدونم سرتونو به درد اوردم...ولی خاطرات من همینا بودن دیگه
دیگه واقعا حرفی ندارم که بگممممممم
شماره 2
نمایش یا پنهان متن
این خاطره بنا به درخواست نویسنده اش حذف شدشماره 3
نمایش یا پنهان متن
يكي از عيد نوروز هاي من موقع سربازي توي حوزه مقاومت بودم و نوبت ما هفته اول بود كه اونجا باشيم براي همين به اتفاق سربازا تصميم گرفتيم برا خودمون سفره هفت سين بسازيم منتها از اون همه وسيله سفره يه ماهي داشتيم با يه سبزه. شب عيدي گفتيم بايد سفره رو حتما بندازيم برا همين شروع به جمع آوري هر چه سين بود كرديم . خب سبزه رو كه داشتيم . يكي از سين ها رو سمبه (وسيله نظافت لوله تفنگ) سگگ كمر بند ، سنگ ، سوزن خياطي ، ساعت و سنجاق . شب به ياد موندني شد برامون چون توي سربازي كه لحظه لحظه اون خاطره هست تونستيم كنار يه سفره هفت سين نظامي باشيم .------
روز 8 فروردين به اتفاق تعدادي از مهموناي نوروزي رفتيم دريا . با اجازه تون مهمونامون هوس قايق سواري كردن منم از اونجايي كه هيچ پولي دستم نبود و فقط كارت بانكي همراهم بود خودمو جلو ننداختم واسه قايق سواري و گفتم بزار مهمونام برن بعد خودشون هم حساب كنن . خلاصه يه هفت نفري رفتن سوار قايق شدن و يه 10 دقيقه اي قايق سواري كردند . (داشته باش نفري 2000 تومان ) موقع پياده شدن شون باز جو گرفتشون و دوباره رفتند سوار قايق شدند و اصرار كه شما هم بياين از اونا اصرار و از ما انكار خلاصه به زور ما رو بردند سوار قايق حالا شديم 10 نفر . همه سرخوش از قايق سواري و من ناخوش از اينكه پولي دستم نيست و پول دو دورشون رو بايد حساب كنم چون مهمون من بودند . خلاصه با خانومم هماهنگ شدم ديدم ايشون پول همراهشون دارند ولي بازم تو كيفشون تو ماشينه حالا ماشين كجاست 500 متر اونطرف تر . خلاصه با ناخدا صحبت يواشكي كرديم كه تو رو خدا بيا و با ما راه بيا يه دقيقه صبر كن من برم پول بيارم و شما از مهمونا نگير . من بيچاره واسه قايق سواري 34000 پياده شدم . شانسو ميبيني . روز عيدمون رو خراب كردن
------
مي دونم ديره برا مسابقه ولي بازم يه خاطره نوروزي يادم اومدم گفتم تعريف كنم بد نيست:
شب 12 فروردين ساعت 11 شب داشتيم مي اومديم
زنگ زدم به باجناقم
(نتيجه گيري اخلاقي : پتروس خان زرشك
شماره 4
نمایش یا پنهان متن
سلام و عيد همگي مبارك
منم كه همه نوروز رو توو كافي نت گذروندم، مشترياي عجيب غريب زياد ميان، بعضي براي كار، بعضي براي ثبت نام بعضي هم براي...
بامزه ترينش اين بود كه چند روز قبل بود ديدم دوتا بچه اومدن توو يه دختربچه و يه پسر بچه، اول فكر كردم خواهر و برادرن و اومدن ميلي ياهوويي چيزي چك كنن!!!! بعد ديدم از پشت كاپين دارن حرفاي عشقولانه ميزننن، اونم با صداي بلند، پسر فسقلي دستشو انداخته بود دور گردن دختره، انگار نه انگار دور و برشون آدمايي بودن، توو دنياي خودشون بودن و با هم گل ميگفتن و گل ميشنيدن، خيلي بامزه بودن، راستش كلي خندم گرفته بود كه آخه اين دو وروجك از عشق و عاشقي چي ميفهمن، البته راستش هواشونم داشتم كه اگه زياده روي كنن بندازمشون بيرون، ولي واقعاً يه جور دوست داشتن پاك در بينشون بود و حد رو رعايت ميكردن بر عكس آدم بزرگا!!
شماره 5
نمایش یا پنهان متن
این هم خاطرات من تو سال جدید
شماره 6
نمایش یا پنهان متن
سلام دوستای گل بازم سال نو مبارک ایشالا که تااینجا براتون خاطرات خوبی باقی مونده باشه
روز اول سال ما به طور فجیعی غریبانه گذشت
اما شب عید یعنی همون شبی که شام سبزی پلو با ماهی رو میخورن اون شب خیلی خیلی خوش گذشت مهمون یکی از دوستای گلمون بودیم که که جای همه شما خالی سبزی پلو با ماهی خوردیم در حدی تیم ملی
هفته اول عید که برای ما هیچ فرقی نمیکرد و کلا فراموش کرده بودیم که سال نو شده چون هیچ نشانه ای از سال نو و عید نداشتیم جز همون هفت سین و وقتی به دوستامون سال نو رو تبریک میگفتیم با کمی مکث تازه به یاد می آوردن که سال نو شده
اما تا رسیدیم به هفته دوم که برای سفر آماده شدیم البته اینجا تعطیلات عید ندارند و ما در واقع برای شرکت در یک کنفرانس راهی سفر شدیم اول به فرانکفورت که واقعا حال و هوای ما رو بهاری کرد البته به مدت چند ساعت و بعد هم رسیدن به مقصد که پراگ پایتخت جمهوری چک بود که هوای اینجا هم خیلی عالیه در اوقات فراغت از کنفرانس به گشت و گذار رفتیم شهر پراگ واقعا زیباست و جاذبه های توریستی زیادی داره الان هم من از اتاق هتل دارم این خاطره رو مینویسم و از اینترنت فیری استفاده میکنم
ببخشید اگه خسته تون کردم ایشالا به همه خوش بگذره دوستتون دارم مامان مریم سپاس از زحمات شما
شماره 7
نمایش یا پنهان متن
منم میخوام خواطرم رو تعریف کنم ( خواطر جمع خاطره است
خاطره ای به نام "در حسرت دیدار یک دستشویی "
یکی بود
نــــه! من بودم
با خانواده ی دوستم
ماها هم آی کیو
البته آقایون که جاده رو منور کردن
خلااااااصه! حدودای ساعت 4 بود، که تابلوی بزرگ " مسجد 500 متر " رو دیدیم
ما اولش گفتیم 500 متر خیلیه
بخاطر برف شدید، شعاع زیادی دیده نمیشد
بالاخره ما هم به یه روشی رفتیم عملیاتو موفقیت آمیز انجام دادیم
سرانجام ساعت 9 شب رسیدیم آمل
رفتیم ناهار و شاممونو یه جا خوردیم و ساعت 10:30 هم رسیدیم خونه
قصد نوشتن نداشتم، مییخواستم بعد از دو خط اول بگم بقیه ش سانسوریه
راستی
شماره 8
نمایش یا پنهان متن
خب همونطور که می دونید امسال آستینا رو بالا زدیم تا برای داداشم زن بگیریم و دستی دستی بیچاره ش کنیم
از اونجا که مامانم همیشه می گفت می خوام براش مراسم سنتی فراموش شده رو احیا کنم و باز هم از اونجا که مادر عروس خانوم هم بسیار پایه تشریف دارند و موافق صد در صد مامی هستن، قرار بر این شد که هم مراسم سنتی اجرا بشه و هم مراسم امروزی..
یکی از این مراسم ، بند انداون یا چادر بُرون هست
داستان از این قراربود :
یک روز قبل از مراسم عقد مهمونها همه در منزل عروس خانوم جمع شدند.یک آرایشگر هم استخدام کرده بودند تا مراسم اصلاح صورت رو در حالیکه مهمونها به پایکوبی و رقص می پردازند انجام بده.سفره ی سوزنی که یه پارچه مخصوص و صنایع دستی هست پهن می کنند و روش شیرینی و میوه و آینه و شمعدون و قران ... چیده بودند البته به خاطر مقارن شدن با نوروز هفت سین هم گذاشته بودند.یه خانوم مطرب رو هم دعوت کرده بودند که به طور زنده موسیقی اجرا می کرد که غالبا با دف و ویالون این کارو می کنه.بیشتر اشعار محلی مثل واسونک خونده میشه.
در حالی که آرایشگر مشغول کارش بود مادر و فامیل عروس مرتب برای عروس خانوم آب قند میآوردند و هی ماشالله ماشالله می گفتن
که در این زمینه برای داداشم کم نذاشتم
بعد از اصلاح ، آرایشگر کمی عروس رو آرایش کرد و لباسی رو که ما براش خریده بودیم تنش کردند.و پارچه چادر نمازی رو که براش برده بودیم برش زدند تا براش چادر سفید بدوزند
مراسم جالبی بود .تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و مامانم معتقده باید این مراسم زنده بشه.حیفه که داره به دست فراموشی سپرده میشه.
بعد هم روز اول عید مراسم عیدی بردن برای عروس خانوم رو داشتیم که خودش خاطره انگیز بود.یک روز هم عقد محضری که اتفاق خاصی نیفتاد و در نهایت جشن عقد کنون که خیلی خیلی خوش گذشت ..
ولی به جون شما لهِ له شدم دیگه
شماره 9
سلام من برگشتم اونم با یک خاطره که چی بگم والا سوتی
هفته پیش من و مامانم رفته بودیم بیرون که هوس بستنی سنتی کردیم
بستنی فروشی مثل همیشه شلوغ بود
موقع رفتن با کمال پرورویی رفتم میگم خانم اگه خورد ندارین قابل شما را نداره دفعه بعد حساب میکنیم از این تعارفها
بچه مثبت
نمایش یا پنهان متن
سلام به همه ی دوستان
درسته من یه تازه وارد به حساب میام ولی خیلی خوشحالم که کنار شماها هستم و احساس خوبی دارم امیدوارم منو به عنوان یه خواهر یا یه دوست تو سال جدید قبول کنید و بتونم همراه خوبی برای همتون باشم
از خاطرات تک به تکتون لذت بردم عالی بود
و اما خاطرات عید امسال من
من به همراه همسر و پسرم رفته بودیم بندرعباس قشم شمال تقریبا ایرانگردی
جای همگی خالی
بازم خاطره دارم اگه فرصت شد حتما بهتون میگم امیدوارم خوشتون بیاد
شماره 11
نمایش یا پنهان متن
درکت میکنم. منم یه خاطره مرتبط با ترکیدن دارم.
خداد سال پیش و در عنفوان جوانی با یکی از دوستام و به وسیله اتوبوس عازم پایتخت بودیم که دوستم دچار معضل ترکیدگی شد و از اونجایی که این مرض مسریه منم دچارش شدم، تمام راههایی که به ذهنمون رسید رو مرور کردیم و بهترین نتیجه ای که گرفتیم این بود که در اولین شهر مسیر پیاده بشیم و حالا شانس ما اولین شهر آوج بود که دقیقأ نوک یه گردنست و شما برف و کولاک رو هم اضافه کنید به این اوضاع و ضربدر ساعت سه شب کنید و ببینید چی میشه، البته ما شرایطی که پیش اومد و وخامت اوضاع رو زیر توان 10 می برد رو در نظر نگرفتخ بودیم و اون شرایط این بود:
وقتی تو اون ساعت شب و در اون منطقه نا متعارف به راننده گفتیم پیاده میشیم راننده قبل از واسادن تو گوش شاگردش چیزی گفت و شاگرد راننده هم رفت راننده کمکی رو بیدار کرد و بعد زدند کنار و سه نفری عین شیر واسادن دم در و گفتن که شما چرا اینجا پیاده می شید؟ ما هم که حاضر بودیم شاهرگمون رو بزنیم ولی به ننگ اعتراف به جیش داشتن تن ندیم گفتین به شما چه ربطی داره؟ راننده گفت که شما حتمأ جیب یا ساک یه مسافر رو که خواب بوده زدید که می خاید وسط راه تو این کوران پیاده شید، ما رو می گی دیگه جیش که سهله اگه حتی 2 هم داشتیم از داغ این تهمت فراموشمون می شد گفتیم جد و آبادت دزده نکبت، یکی از ما و یکی از اونا درگیر شدیم شدید، حالا کل اتوبوس بیدار شده بود و تو این کوران همه ریخته بودند بیرون تا ما رو جدا کنند، خلاصه بعد از خوابیدن دعوا تازه راننده اتوبوس از همه مسافرا خواست که ساکها و جیباشون رو چک کنند و تازه بعد از این کار می خواست ساک ما رو بگرده که دوباره درگیر شدیم و خداییش با اینکه ما دو نفر بودیم بیشتر زدیم و بعد از اینکه دوباره ما رو جدا کردند رانندهه ول نمی کرد و می گفت من از این دو نفر شاکیم و باید بریم پاسگاه، با هزار بدبختی مسافرا راضیش کردند که بره و رفتند و ما موندیم و یه شهر تهی از بنی بشر و در پناه یک دیوار زیباترین حس که حس رهاییه رو تجربه کردیم و با دیدن سوراخهای ایجاد شده به وسیله اوره در برف و بخارات ساطع شده از آن فهمیدیم که زندگی لحظات قشنگ هم داره.
ولی همیشه لحظات قشنگ زندگی زودگذرند و وقتی از خلسه رهایی رهیدیم تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم و دو ساعت مثل اون حیوان با وفا سگ لرز زدیم تا آخرش یه تریلی ما رو سوار کرد و تا قزوین برد (البته نه راننده تریلیه قزوینی بود و نه قزوین از اون خبراست )
شماره 12
نمایش یا پنهان متن
چه خاطرات باحالی
باید همه عید رو بگیم چی کار کردیم
لحظه سال تحویل خونه خودم بودم و همراه همسرم و فندقم سال جدید رو اغاز کردیم بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ددی اینجانب که بهمون نزدیکتره تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و بقیه خواهر و برادرا هم اومدن و همو اونجا دیدیم و عید دیدنی و روبوسی منم از ترسم دست به اجیل نمیزدم که مبادا چاقتر بشم اهل چایی نیستم ولی نمیدونم چرا امسال هر جا که رفتم مهمونی و بهم چایی تعارف کردن برداشتم و خوردم ولی فکر کن یه خونه چایی میخوردم خونه بعدی باید میرفتم
ظهر رسیدیم خونه ددی ارش که پدر و مادرش خونه نبودن و رفته بودن عید دیدنی خونه مادر بزرگشون ولی بچه ها خونه بودن ازمون پذیرایی کردن بعد از چند دقیقه یکی از برادرهای ارش اومد خونه که همسن منه با اونم احوالپرسی کردیم تو راه که بودیم من همش به ارش میگفتم فکر میکنی امسال داداش محمدت بهم عیدی بده و میخندیدم
پارسال محمد برادر شوهرم عینکش روی زمین بود و من متوجه نشدم و با پا رفتم روش و عینکش شکست کلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم بعد شوهرم رو به من گفت ببین عینک داداشم رو شکستی میخاست بهت عیدی بده حالا دیگه نمیده منم خجالت زده هی عذر خاهی میکردم اونم میگفت بابا عینکم قدیمی بود همین روزا میخاستم عوضش کنم فدای سرت . خلاصه بعد از ده دقیقه که از شکستن عینک گذشته بود دیدم محمد یه تراول 50 تومنی اورد داد به من و گفت اینم عیدی زن داداش اخ که اون لحظه همه جای ادم عروسیه
بعد از عید دیدنی خونه مامی ارش رفتیم خونه اقوام ارش و نهار و شام رو هم خونه مامی ارش نوش جان فرمودیم و اخر شب برگشتیم خونه خودمون
راستی از روز اول عید ما دوربین همراهمون بردیم و توی هر خونه ای با اعضای اون خانواده عکس میگرفتیم
روز دوم عید صبح زود از خواب پا شدم و سالاد و یه سری مخلفات اماده کردم و مرغ و گوشتم هم اماده کردم که وقتی بر میگردیم نهار رو سریع اماده کنم اخه به خانوادم گفته بودم نهار بیان خونه ما.. بعد از اماده کردن وسایل نهار رفتیم خونه ددی و خواهر و برادرا هم اومدن همون جا و همگی رفتیم خونه خاله و دائی و عمو ظهر هم که همگی اومدن خونه ما بیشتر کارام رو خواهرم و زن داداشم انجام دادن منه خنگول هم الکی سر پا این ور اون ور میرفتم و میگفتم چی کار کنن بعد از رفتن مهمونا رفتیم خونه عموهای ارش و شب هم شام خونه دادش من دعوت بودیم من هم دیگه نمیتونستم بشینم و حالم بد بید و ساعت ده شب رفتیم خونه داداشم و تا 12 اونجا بودیم
روز سوم عید هم به عید دیدنی خونه خواهرای ارش و چند نفر دیگه گذشت و من که دیگه جون نداشتم گفتم جمعه چهارم عید دیگه هیچ جا نمیرم نصف روز خونه بودیم و مهمون هم نداشتیم ولی عصر چند نفری اومدن خونمون که بچه یکی از مهمونا محکم کوبید تو دل من و گفت خاله چقدر چاق شدی
قرار بود روز ششم عید بریم سفر و من هم که دل درد داشتم و زیاد هم نمیتونستم بشینم گفتم قبل از سفر برم دکتر روز شنبه رفتیم دکتر حالا مگه جائی سونو گرافی باز بود بعد از کلی گشتن یه جا باز بود و رفتیم نوبت به ما که رسید ارش هم اومد داخل اتاق .. دکتر وضعیت فندقم رو چک کرد و گفت همه چی نرماله و وقتی گفتم زیر دلم خیلی درد میکنه گفت به خاطر بزرگ شدن رحم و فندقتونه و مشکل خاصی ندارید سفر هم میتونید برید فقط مواظبت خودتون باشید و سعی کنین استراحت داشته باشید و از این حرفا بعد هم که مانیتور رو چرخوند طرف من و ارش که فندق رو بهمون نشون بده وای که چقده کوشولو و ناز بود این بار دیگه کاملا شبیه بچه بود ستون فقراتش دستاش و پاهاش همه چیش معلوم بود و یه قلب کوچولو هم داشت که وقتی اینا رو دکتر میگفت یهو ارش چشاش پر شد و بغض کرد بعد که اومدیم بیرون بهش میگم چت شد؟ میگه اخی چقده کوچولو بود چه قلب کوچولویی داشت چقده بچه ها نازن.. اصلا فکر نمیکردم ارش اینقدر دل نازک باشه
بقیه روز رو هم رفتیم خرید برای سفر و جمع کردن وسایلمون که فرداش بریم سفر
روز ششم عید هم راه افتادیم به سمت خلخال ( یه خونه ییلاقی که ددی چند سالی ساخته و تا تعطیلی میشه میریم اونجا و کلی خوش میگذرونیم) شنیده بودیم برف شدیدی اومده و جاده ها رو تازه باز کردن.. توی راه هر یک یا دو ساعت یه بار ماشین رو نگه میداشتیم و من به دنبال
12 فروریدن هم رفتیم یه منطقه دیگه از خلخال که اونجا هم ددی ارش خونه داره بعد از ظهر رسیدیم همه فک و فامیلای ارش هم اومده بودن خیلی زیاد بودن شاید نزدیک به 100 نفر بودن همه خونه ها پر بود از مهمون خدا رو شکر کسی خونه ما نتونست تلپ بشه و من و ارش فقط دو تائی بودیم البته هر دو دقیقه یه بار یکی می اومد و مینشست و بساط چائی و میوه باید می اوردیم که خوشبختانه من قبلش با ارش طی کرده بودم که دست به هیچی نمیزنم و خودش باید کار کنه . بیچاره اون همه کارا رو میکرد و دیگرون هم کمی به خاطر وضعیت من رعایت میکردن.. بعد از خوردن شام شب نشینی ها شروع شد تمام پسرهای جوون فامیلشون جمع شدن خونه ما اقایون بزرگتر خونه پسر عموی ارش بودن و منم رفتم خونه پسر عمه ارش که همه خانومها اونجا جمع بودن حرف میزدیم خاطره از گذشته تعریف میکردن یه عده هم سوتیهایی که اطرافیان داده بودن رو میگفتن و میخندیدیم شب خیلی خوبی بود
فرداش هم که 13 به در بود صبح زود بیدار شدم و وسایل رو اماده کردم با ارش رفتیم بیرون قدم زدیم و یه جای خوب که کمتر هم باد می اومد انتخاب کردیم که همونجا بساط کنیم.. فک و فامیلای ارش هم کم کم بیدار شدن و می اومدن بیرون از خونه ها که دخترها جمع شدن وسطی بازی کردن و پسرها هم فوتبال منم که رو صندلی نشسته بودم به عنوان داور
این بود انشای طولانی من
14 فروردین که سرعین بودیم همه همراهان ما رفتن داخل ابگرم و یکیشون بچه 11 ماهش رو سپرد دست من و یکی دیگه از دوستان به نام مریم که داخل اب نرفتیم .. قرار شد سر یک ساعت مادر بچه برگرده.. ما هم گفتیم چه کنیم چه نکنیم بچه بغل شروع کردیم به قدم زدن و دید زدن مغازه ها و پاساژ این بچه هم برای خودش اواز میخوند دد دد بعد از نیم ساعت خسته شده بودیم کمی نشستیم تا مینشستیم این بچه شروع میکرد به ونگ زدن و مجبور بودیم سر پا بایستیم تا اقا گریه نفرمایند.. به مریم گفتم بیا بهش شیر بدیم شاید بخابه.. شیر خشکی که مادرش داده بود رو از کیفم در اوردم یهو مریم گفت کی باید بهش شیر بدیم گفتم نمیدونم حالا بیا بدیم شاید بخوره.. شیشه شیر رو مریم نگه داشته بود و منم با پیمانه شیر میریختم داخل شیشه هر کی هم رد میشد ما رو نگاه میکرد البته به من که یکی تو شکممه یکی تو بغلم
شیر خشک رو ریختیم تو شیشه مریم گفت حالا چیکار کنیم گفتم خب باید هم بزنیم حالا هی این شیشه رو تکون میدیم شیرا ازش پرت میشه بیرون ما هم هر هر میخندیدیم به این صحنه شیر که اماده شد هر چی میزاشتیم دهن بچه .. پرو نمیخورد هی به زور فشار میدادیم دهنش نمیخورد و جیغ میزد.. مریم گفت بیا بزاریمش سر راه تا دیگه مادرش اینو پیش ما نزاره
امان از دست بچه های قرتی این دوره زمونه.. پرو شیر به اون خوبی رو میل نکرد
اهان راستی یه خاطره بی حیاتی هم هست
اونجائی که ما بودیم هر روز برف می اومد واسه همین خواهر و برادرام میرفتن سر سره بازی رو برفا منم یه صندلی میزاشتم وسط برف و مینشستم و تماشاشون میکردم
برف چندساعت یکبار می اومد و قطع میشد واسه همین برفا خیلی سفت نبود و ظرف مدت کوتاهی اب میشدن.. حالا داستان از اونجائی شروع شد که برو بکس خانواده ما بدون امکانات رفتن رو برفا سر خوردن بعد از چندین بار سر خوردن و بازی یه سنگ وسط راهشون نمایان شد و من هی گوشزد میکردم که حواستون به این سنگ باشه .. این ارش پرو هم از خود مطمئن میگفت نه چیزی نمیشه.. تا اینکه در یکی از همون سر خوردنها ارش با ک..ن رفتن رو سنگ و بعدش یهو نقش زمین شد و محکم انگشت دستش رو گرفت
شماره 13
نمایش یا پنهان متن
صبح جمعه ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون
قرار بود با 4-5 تا از رفیقای دانشگاهم بریم بیرون شهر با انضمام یک گروه کوهنوردی خلاصه همه که جمع شدن جمعیتمون شد حدود 100 نفر
شماره 14
نمایش یا پنهان متن
خب منم بیام خاطره بگم
قبل از اینکه خاطره شیرین رو تعریف کنم سه تا خاطره کوچیک بگم!
1. چند لحظه قبل از سال تحویل آقاجون آرش52 بهم اس ام اس داد! میدونید چی گفت؟ «سلام آدرس جدید سایت چیه؟»
2. در اولین ساعات سال جدید و در حین اولین عید دیدنی (خونه مادربزرگم) اولین تماس در سال 91 جهت اولین تبریک تلفنی توسط اولین عموی بوفیلندی (محمود عزیز) انجام شد. و آرزویی برام کرد که امیدوارم در اولین فرصت برآورده بشه. آمین یارب العالمین
3. در 13 بدر همانطور که تو تاپیک دلشاد گفته بودم ما در حدود 10 خانواده بودیم و هرکس جدا گونه غذا آورده بود. با اینکه نهار بود برای خودش نوعی بفرمایید شام بود! هر کس سعی میکرد به غذا ها نمره بده! یکی میگفت من 6 میدم چون برنجش سرد بود! یکی میگفت کم نمک بود 2 میدم! یکی میگفت 0 میدم چون جلوی من نذاشت بود باید دستم رو دراز میکردم
خاطره شیرین رو سعی میکنم تا شب بنویسم
منتظر نمانید!
شماره 15
نمایش یا پنهان متن
و امااااااااااا خاطره نوروزی ما
خاطرت من از 29 اسفند شروع میشه
29 اسفند تولد
جریان کی گرفتن و ترافیک شب عید بماند که دوردونه ساعت 1 ظهر رفت کیک رو بگیره ساعت 7 شب وسط میدون تجریش منو دید سوار کرد تا بریم خونه
مهمونی هم ساعت 7 شب شروع میشد
به هر زحمتی بود از کوچه پس کوچه رفتیم رسیدم خونه بالاخره راه افتادیم و با یه ماشین پر بادکند رفتیم تولد
من کادو دوردونه رو گذاشته بودم شرکت بسته بندی هم نکرده بودم بعد رسوندن دوردونه و بادکناکا به همراه یکی از دوستام رفتیم شرکت کادو رو آماده کردیم و اومدیم
جاتون خالی کلی عکس و بادکنک بازی و کادو
برای نمونه کادو خودمو میزارم آخه خیلی باحال بود
البته اون خرس وسطی رو یکی دیگه کادو داد و خانواده رو تکمیل کرد
ببین چقدر قانون رو رعایت میکنن صندلی عقب ماشین هم که نشستن کمربند بستن
خلاصه شب تموم شد برگشتیم و باز هم ساعت 1 نصف شب تو ترافیک تجریش گیر کردیم
خود این ترافیک قصه داره بماند
ساعت 2 رسیدم خونه حالا از اول همه کادو هارو باز کن همه شب برای مامان و بابا تعریف کردیم
تا اینجا رو داشته باشین بازم میام تعریف میکنم
شماره 16
نمایش یا پنهان متن
سلام من آمدم از قبل عید تا حالا و الانم باید زودی برم عزیزم البته دوباره برمیگردم چند روزهای دیگه ما عیدی نداشتیم و برای عید و سفره هفت سینو عکس ها و مسافرت ها خیلی برنامه ریزی کرده بودیم خیلی برنامه ها داشتیم که نشد به خاطر اتفاقاتی زیاد که افتاد چیز خواسی ندارم بگم چون الانم عجله ایی آمدم من از چند روز قبل عید نبودم امروز تازه آمدم مسابقه هارو سری شرکت کنمو برم تا چند روزهای دیگم نیستم خاطره اینکه هنوز هم بی حوصله و اوضاع درست نشده و عید ما خیلی برنامه و مسافرت و تصمیم ها داشتیم ولی همش خراب شد و اتفاقات بدی رخ داد که تمام عید مارو پر کرد و ما مجبور شدیم از تهران بیاییم جایی به خاطر اون اتفاق ها و هنوزم همون جا هستیم و تهران نیستم از چند روز قبل عید تا الان عیدی و خاطراتم اینه عیدی شلوغ همراه با غم و ناراحتیو سختی با تمام خراب شدن برنامه ها گذشت و هیچ سالی این عید رو نداشتم اینم خاطره ی من که البته اگه بخوام بگم چمد صفحه ایی میشه الان باید برم دیگه دوستتون دارم فعلا
شماره 17
نمایش یا پنهان متن
سلام . فکر کنم آخرین نفر باشم باشم که شرکت میکنم
جونم براتون بگه که امسال عید با دوستان رفتیم مشهد برای زیارت
بعدش تصمیم گرفتیم سوار یه دستگاهی بشیم که دقیقا برای تعلیم خلبان ها و فضانوردها استفاده میشه
شماره 18
نمایش یا پنهان متن
خاطره خاصي ندارم
امسال يه كم همت كردم و مطالعه كردم
كتاب جانستان كابلستان اميرخاني رو تا 70% خوندم
چندتا هم فيلم ديدم از آرشيو
خيلي زحمتم شد واقعا
هفته دوم هم كلا سركار بودم
بقيه هم ديد و بازديد بود و تفريحات سالم
چندسالي بود كه از اسفند متنفر شده بودم و تاحدودي از فروردين
الان كلا حالم از فروردين به هم ميخوره و ايضا اسفند
اين بود انشاي من
شماره 19
نمایش یا پنهان متن
خاطرات نوروز منم که مهمتر از همش داداشم بود که بعد از یک سال اومد پیشمون و فردا هم داره بر میگرده
یه سفر 3 روزه هم رفتیم به یه منطقه کوهستانی جاتون خالی خیلی هوا سرد بودتازه اون شب آخری هم برف اومد البته تو کوهستان ها اومد خیلی منظره قشنگی شده بود
بقیه روزها هم در بوفیلند بودیم
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم